تبليغاتX
MY WEBLOG
Some Dance To Remember, Some Dance To Forget

«تهران من حراج» ساخته گراناز موسوی شاعر و فیلمساز، فیلم تمیز و خوش ساختی است و شلختگی و شتاب زدگی فیلم های زیرزمینی دیگر از نوع اروریون را ندارد. فیلمی که به سبک بیشتر فیلم های زیرزمینی با دوربین روی دست و به شکل چریکی ساخته شده است.

با اینکه این فیلم اولین فیلم گراناز موسوی است اما نشان از استعداد و درک سینمایی خوب او دارد. با فیلمنامه ای که جدا از برخی ضعف های کوچک داستانی، خوب نوشته و کارگردانی شده است.

داستان چفت وبست دراماتیک محکمی دارد، انگیزه های شخصیت محوری کاملا روشن است و رفتار او را توجیه می کند. تماشاگر، بی قراری ها، نا امیدی ها و دلشوره های او را باور می کند چرا که فیلمساز او را درست و تدریجا به ما معرفی می کند. اینکه او کیست و چرا نمی خواهد در کشورش بماند و ترجیح می دهد به غرب مهاجرت کند.

اما گراناز که خود در « بهشت» غرب زیسته و با شرایط دشوار مهاجرت آشناست، تصویری خیالی و غیرواقعی از بهشت استرالیا برای مهاجران ارائه نمی کند. زندگی خانوادگی پریشان سامان (پسری که بیشتر سال های عمرش را در استرالیا زندگی کرده) و رفتار خشک و بی روح افسر اداره مهاجرت هنگام بازجویی از مرضیه، نمونه های رئالیستی از موقعیت مهاجران ایرانی به استرالیا و غرب به طور کلی است.

به موازات روایت اصلی که آشنایی مرضیه و سامان و قصه مهاجرت او به استرالیاست، روایت های فرعی دیگری در فیلم وجود دارد که در دل روایت اصلی قرار گرفته اند و با اینکه ارتباط دراماتیکی با آن ندارند اما فضای امروز جامعه ایران را به خوبی برای تماشاگر غربی ترسیم می کند.

مرضیه (شخصت محوری فیلم)، زنی افسرده و درمانده است. او دختر روشنفکر و مدرنی است که از خانواده ای سنتی و مذهبی می آید که او را به خاطر رفتارهای غیر متعارفش طرد کرده اند. مادرش حتی حاضر نیست از ترس شوهرش (پدر مرضیه) او را در کوچه ببیند و یا تلفنی با او حرف بزند.

اما دوستان مرضیه که مشکلات او را ندارند، وضعشان چندان بهتر از او نیست. آنها با وجود زندگی مرفهی که دارند اما احساس آزادی نمی کنند. صدف دوست او که روانپزشک است، به خاطر شرکت در پارتی، شلاق می خورد. همسایه مرضیه که در صدد جدایی از شوهرش است نمی تواند دخترش را پیش خود نگهدارد چرا که دادگاه حق سرپرستی فرزند را از زنان و مادران  سلب کرده است.

افسردگی و یاس مرضیه، یاسی فلسفی و فردی نیست بلکه زمینه ای اجتماعی دارد که در ترانه ها و تصنیف های محسن نامجو و میرزا خواننده راک زیرزمینی ایران هم که در فیلم از آنها استفاده شده، منعکس است.

آرایش و نوع پوشش مرضیه تا حد زیادی مردانه است. چرا که این نوع آرایش و پوشش می تواند او را از شر مزاحمت های احتمالی نیروهای انتظامی یا منکرات در امان نگه دارد.

اینها روش های ابتکاری زنان ایران برای زندگی در شرایطی است که بسیاری از محدودیت ها بر آنها تحمیل شده. نیلوفر دختر کوچک همسایه در جواب مرضیه می گوید که برای دوچرخه سواری خودش را به شکل پسرها در می آورد.

تمام فیلم در واقع فلاش بک مرضیه است که به صورت غیرخطی روایت می شود. او که به استرالیا مهاجرت کرده حالا دارد بخشی از داستان زندگی اش را برای افسر اداره مهاجرت تعریف می کند.

گراناز، زمان را پس و پیش  و روایت را تکه تکه کرده و عمدا آن را پس و پیش به ما نشان می دهد که این کار ابتدا بیننده را اندکی گیج کرده اما بعد به آن عادت می کند.

طرح داستانی و سبک تصویری فیلم تا حدی شبیه «گربه های ایرانی است به ویژه آنکه حضور موسیقی زیرزمینی امروز ایران در هر دو فیلم این شباهت را بیشتر می کند. هر دو فیلم درباره تهران امروز و  زندگی جوانان مایوس و دلمرده ای است که به هر دری می زنند تا از کشور خارج شوند. گروه موسیقی زیرزمینی گربه های ایرانی مجوز اجرای کنسرت ندارند و تحت فشارند و گروه نمایش فیلم گراناز موسوی هم نه تنها مجوز ندارند بلکه مورد هجوم ماموران واقع شده و دستگیر می شوند.

قاب بندی ها، رنگ ها و نور فیلم قابل تحسین است. تصویر تهران در شب با نور چراغ های نئون و اتومبیل ها بسیار زیبا و در کنتراست با درونمایه تلخ فیلم است. شهری که زشتی، نکبت و بی رحمی را در دل خود پنهان کرده است.

فیلمساز توانسته به کمک فیلمبردارش، تعادل خوبی بین نماهای استیلیزه و نماهای روی دست لرزان ایجاد کند.
سکانس دیدار مرضیه با دلال ویزا که با دوربین لرزان روی دست گرفته شده، ترس و تزلزل را در شخصیت مرضیه خوب منتقل می کند. همین طور نماهای محو و لرزان داخل اتاق یا مغازه جواهرفروشی از پشت توری (یا شیشه) و نماهای ضد نور داخل اتاق مرضیه که تصویر تهران را در پس زمینه آن می بینیم.

صحنه شاعرانه زیبایی در فیلم است که نشان دهنده نگاه شاعرانه امپرسیونیستی گراناز موسوی به محیط و آدم ها بدون توجه به پیرنگ داستانی است.

در این صحنه مرضیه در باجه تلفن عمومی، سرگرم تلفن زدن است و سامان نیز کنار پیاده رو نشسته و منتظر اوست. لابلای نماهایی از این دو، نماهای دیگری آمده که از دید سامان فیلمبرداری شده: آب روانی که در جوی کنار خیابان جاری است، پسربچه سرخ پوشی که سرگرم بازی لی لی است و یا پیرمرد تنهایی که به سامان زل زده و بی دلیل می خندد. این نماها برای من یادآور لحظه های امپرسیونیستی بیگانه آلبرکاموست.

پارتی شبانه سکانس افتتاحیه و معاشقه سامان و مرضیه در کنار اصطبل اسب ها که با بخار نفس های اسب ها درآمیخته و با حمله ماموران ناتمام می ماند، به خوبی بیانگر لذت آمیخته با ترس و زندگی جوانانی است که با آگاهی از شلاق و زندانی که در انتظارشان است، تن به خطر داده و زندگی زیرزمینی خود را ادامه می دهند.

این ویژگی سینمای زیرزمینی ایران است که بدون ترس و محافظه کاری عمل می کند. سینماگر زیرزمینی که حساب خود را از وزارت ارشاد و مجوز و نظارت دولتی و اکران عمومی جدا کرده، بی پروا و بدون درنظر گرفتن خط قرمزها فیلم می سازد. آنها جدا از انتخاب سوژه های داغ و حساس که مطرح کردن آزاد آنها در سینمای امروز ایران تقریبا غیرممکن است، در پرداختن به جزئیات روابط «غیرشرعی» زن و مرد و نمایش صحنه هایی که در سینمای ایران تابو محسوب می شود مثل مصرف الکل، رقص دسته جمعی دختران و پسران در پارتی های غیرقانونی، و شلاق خوردن جوان ها تا حد زیادی آزادانه عمل می کنند.

گراناز موسوی هم در تهران من حراج تا حد زیادی، بی پروایی نشان داده اگرچه خودسانسوری و محافظه کاری او در برخی صحنه ها اندکی محسوس است.

سکانس دعوای مرضیه و سامان بعد از افشای بیماری ایدز مرضیه خیلی خوب طراحی شده. دیالوگ ها افشاگرانه و تکان دهنده اند. در اینجاست که شخصیت خودخواه و ریاکار سامان برملا می شود. او که مدعی است عاشق مرضیه است، بعد از کشف بیماری او، به جای همدردی، حلقه نامزدی او را دور انداخته و می گوید «از من خرتر پیدا نکردی» یا «من بدبختی به اندازه کافی دارم و دیگه نکبت نمی خوام».

در صحنه هماغوشی مرضیه و سامان نیز دیالوگی بین آنها رد و بدل می شود که حالت پیش گویانه دارد. سامان به شوخی مرضیه را تهدید می کند که از دستت می پرم و مرضیه هم در جواب می گوید صبر کن شاید با هم پریدیم.

برخی صحنه ها نیز در فیلم زائد و تحمیلی به نظر می رسند مثل صحنه کنسرت موسیقی زیرزمینی و یا دیدار از گورستان ظهیرالدوله، جایی که فروغ فرخزاد در آنجا دفن شده.

مرضیه وفامهر، فیلمساز و دستیار ناصرتقوایی در کاغذ بی خط، در نقش شخصیت آسیب دیده و زخمی مرضیه، خوب ظاهر شده است.
 
تهران من حراج در بسیاری از لحظه ها برای من یادآور فیلم «چهار ماه، سه هفته و دو روز» ساخته درخشان کریستین مونجیو کارگردان رومانیایی است. هر دو فیلم دورانی از تاریخ ملت هایی را تصویر کرده اند که آرزوهایشان در سایه سیستمی پلیسی و امنیتی برباد رفت.

 

نقد از : پرویز جاهد

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1391ساعت 6:13 PM  توسط سحر  | 

بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست ...


"شاملو "

 

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1391ساعت 6:0 PM  توسط سحر  | 

ما هیچ وقت به پررنگی حرف هایمان نبوده ایم ...

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1390ساعت 7:9 PM  توسط سحر  | 

دینمان را بر سجاده های جانمازهایمان جا گذاشته ایم

و

تکبیرهای رسوایی مردمان را بر مناره ها فریاد میزنیم ...

+ نوشته شده در  هفتم دی 1390ساعت 6:13 PM  توسط سحر  | 

در زندگی دو چیز رو لازمه بدونی ;

یکی اینکه در کدام لحظه باید کاری کرد

و

دیگری اینکه در کدام لحظه باید کار دیگری کرد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1390ساعت 4:22 PM  توسط سحر  | 

با وجود اینکه هنوز هم اعتقاد دارم انسان امروز به دین نیازی نداره اما چیزی که میدونم اینه که فرای اینکه خدایی برای این " هستی " وجود داره یا نه , فرای اینکه دخالتی در این زندگی داره یا نه و فرای ابنکه جهانی پس از این جهان وجود داره , انسان امروز نیاز به معنویات رو نگیم همیشه اما گاهی احساس میکنه که نیاز داره ایمان بیاره که قدرتی هست که دوستش داره و برای هر چه که هست می بخشدش .

اگر خدایی نیست و انسان اون رو خلق کرد , این زیرکانه ترینه خلقت بود و اگر خدایی هست که برای انسان در تمام این لحظات می مونه باید شکر گذاشت .

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 11:1 PM  توسط سحر  | 

پوچی از مواجه ی ندای انسان و سکوت نامعقول دنیا پدید می آید.

" آلبر کامو "

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 7:33 PM  توسط سحر  |